X
تبلیغات
تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را بخاطر دوست داشتن دوست می دارم

سلام به همه ی دوستای خوب اینترنتی ام.

به خاطر مشکلی که برام پیش اومد مدتیه نمی تونم وصل بشم.البته خط تلفن خونه هم قطعه .

الان خونه یکی از دوستامم.قول می دم به زودی زود بیام.

دلم برای همه تون تنگ شده...

برام دعا کنین خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:59  توسط محدثه  | 

باد ما را خواهد برد.

امشب پنجمین ماه گرد عروسی مونه.

پنج ماه پیش...۷ آذر ماه...یه شب بارونی به یادموندنی...

بوسه عروس و داماد

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار و لبانت را

چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لب های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد مارا با خود خواهد برد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 2:56  توسط محدثه  | 

فال بوسه

سلام.

یه چیز جالب توی سایت((لیمونات))خوندم .فال بوسه...

خوندنیه...حتما بخونید.

 

 دوست داريد بدانيد كه چطور احساسات گرم و سوزان معشوقه تان را ارضاء مي كنيد؟ اين فال در مورد سبك بوسيدن متولدين ماه هاي مختلف است.

 اميدواريم با خواندن اين فال بتوانيد با شخصيت معشوقتان بيشتر آشنا شويد و ببينيد كه لب هايتان چه سرنوشت عشقي براي شما رقم مي زند!


برج حمل (فروردين)
بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند كه نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروكش مي كند.

برج ثور (ارديبهشت)
بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند كه پي در پي مي آيند و مي آيند و…

برج جوزا (خرداد)
بوسه هاي شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازي قطع مي شود.

برج سرطان (تير)

بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد…

برج اسد (مرداد)
بوسه هاي شما وحشي و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي كنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق كنند.

برج سنبله (شهريور)

بوسه هاي شما بسيار دقيق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه آن مي شود كه شما كارتان را تمام كرده ايد

برج ميزان (مهر)

آن قدر نگران وضعيت تنفستان هستيد كه نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد.

برج عقرب (آبان)
شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ چيزي مي رويد كه پشت سر آن برسد.

برج قوس (آذر)
بوسه هاي شما غافلگير كننده و خود به خودي هستند كه باعث مي شود معشوقتان بيش تر و بيش تر طلب كند.

برج جدي (دي)
بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و آزادي از استرسي است كه در طول روز اسيرتان كرده است.

برج دلو (بهمن)

بوسه هاي شما خيس و با كثيف كاري همراه است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگاه مي داريد!

برج حوت (اسفند)

بوسه هاي شما رويايي، خيال انگيز، عاشقانه و ابدي است.

من متولد مرداد هستم و محمدم بهمن.برای من که واقعی بود.اما به خدا بوسه های محمد کثیف کاری نداره...خیلی هم عاشقانه و پراحساسه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:10  توسط محدثه  | 

دیشب سالگرد برادر بزرگ محمد بود.هشتمین سال درگذشتش...((توی تصادف کشته شد))

دیشب همه خونه بابای محمد بودند.همه ی فامیل ها و حتی همسایه هاشون.اما من نرفتم....

تنها موندم توی خونه...و همه می دانستند.دلم می خواست به خاطر شادی روح دادشش برم.پارسال توی مراسم شون بیشتر کارها رو من کردم.چقدر هم مامانش خوش حال شد...حتا به گریه افتاد.

اما امسال...به خاطر اینکه حرف خودمو به کرسی بنشونم نرفتم.البته محمد بیچاره که حرفی نزد.گفت اگه دوست داری بیا.نخواستی هم نیا.من نرفتم...

ساعت نزدیک ۱۲ بود که اومد.ناراحت و درهم.من داشتم یه فیلم زبان اصلی نگاه می کردم((اسمش رو نمی دونم.آنجلینا جولی توش بود.))بدون اینکه با من حرفی بزنه نشست به تماشای فیلم...

اما...اما دیشب من حال عجیبی داشتم.یه حسی بود...چند بار رفتم طرفش.سرم رو گذاشتم روی دستش...خودمو چسبوندم بهش.اما اون بهم گفت برو...نمی خوام ببینمت.به گریه افتادم....عصبانی تر گفت:محدثه رو اعصاب من راه نرو...برو اون ور گریه کن.

ازش فاصله گرفتم.دیگه هرکاری می کردم محل نمی گذاشت.راستش من چند روزیه حالم اصلا خوب نیست.همش سرگیجه دارم و همینکه می ایستم سرپا جلوی چشمام سیاهی میره...حتا نمی تونم یک استکان از روی زمین بردارم...دیروز با مامانم رفتم دکتر.گفت بدنت ضعیفه و فشارت پایین اومده.البته برای اطمینان باید یک آزمایش کلی هم بدهم.

همون موقع که محمد باهام قهر بود با گریه گفتم:اصلا می دونی من امروز چقدر حالم بد شد...رفتم دکتر.

دیدم اهمیت نمی ده.کمی آب و تاب بهش دادم.گفتم:تازه دو تا آمپول هم زدم...جاش هم خیلی درد می کنه...((دیدم هنوز هم عکس العملی نشون نمی ده.))یکدفعه نمی دونم چرا از دهنم در اومد گفتم: تو که خبر نداری...دکتر گفت یه مشکل خونی دارم...باید هرچه زودتر آزمایش بدم...گفت خیلی خطرناکه...یکدفعه برگشت و با دهان باز نگاهم کرد((وای خودمم موندم که چطور بزرگش کردم))

منو کشوند طرف خودش.توی چشمام نگاه کرد و گفت:جدی می گی؟یا برای اینکه آشتی کنیم؟به خدا من قهر نیستم فقط اعصابم خرده.

دیگه نمی شد حرفمو پس بگیرم.گفتم نه باور کن...دکتر گفت خیلی ضعیفی.

با غیض گفت:چقد بهت بگم غذا بخور...محدثه صبحونه بخور...محدثه شام بخور...به جای این همه لواشک و تمر هندی غذا بخور...مثلا می خوای لاغر بشی؟نمی فهمی...غذا نخوردن فقط ضعیفت می کنه.نمی تونی حتا سرپا بمونی...

کمی غر زد.اما باز هم آشتی نکرد.ولی خیلی رفته بود توی فکر...موقع خواب همش منتظر بودم تا بیاد توی اتاق.اما نیومد.نشستم کنارش دستشو گرفتم گفتم نمیای پیشم بخوابی؟گفت نه من همین جا می خوابم.و همون طور که نشسته بود روی مبل دراز کشید و دستش رو گذاشت روی چشماش.گفتم آخه اینجا که خیلی سخته...گفت برو...من راحتم.

وای...تازه می فهمیدم چقدر بهش احتیاج دارم.یادم افتاد اون شبهایی که من پشتمو  بهش می کردم...اون وقتهایی که تمام سر و بدنم رو بوس می کرد و من خودمو کنار می کشیدم.تازه یک شب بود که بعد از ۹ شب آشتی کرده بودیم.۹ شب...رکورد شکستیم.بمیرم براش.من پشتمو می کردم.اون دستشو از زیر گردنم رد می کرد.تا مثل همیشه با گرمای دستای مهربون و مردونه اش بخوابم...اما من دستشو می زدم کنار و بالشم رو ازش دور می کردم...

دیشب با تمام وجودم گریه کردم و از خدا خواستم که این قهر طول نکشه.حتا به یک شب هم نکشه.

دیگه برای محمد نه مریضی ام مهم بود نه گریه هام...که تمومی نداشت.دیگه فقط می خواستم کنارش باشم...توی حسرت گرفتن دستهاش بودم...تماس لبهاش با صورتم...ولی وقتی اون نمی خواست...

سرم حسابی سنگین شده بود.همون جا روی زمین نشستم و سرم رو تکیه دادم به بازوهاش... چشمامو بستم.۲ بار از توی آشپزخونه صدا اومد...منم ترسو...به خودم گفتم چیزی نیست.حتما صدای یخچاله...اما بار آخر...احساس کردم کسی می خواد در بالکن رو باز کنه((که درش توی آشپزخونه است))

بی اختیار جیغ کشیدم.تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.محمد بلند شد...گفت:قربونت برم چی شد...؟

من همون طوری می لرزیدم و درحالی که خودمو روی زمین می کشیدم با گریه گفتم:محمد...محمد به خدا یکی داره میاد تو...یکی می خواست درو باز کنه...

یکدفعه بلند شد.انگار خودش هم ترسید.از همون جا مامانش و داداشش رو صدا کرد...با صدای خیلی بلند.هیچ کدوم نمی دونستیم چکار کنیم...یکدفعه همه ریختند بالا...حالا منم با اون وضعیت...نشسته بودم وسط خونه...نه روسری...نه لباس...هیچی دم دستم نبود...

خلاصه خواهرش به دادم رسید.لباس هامو آورد.محمد و داداش هاش رفتند پشت بام...مامانش برام آب قند درست کرد.حالا من نمی تونستم آب دهن خودمو قورت بدم...به زور می ریخت توی حلقم...

این ماجرا و تعقیب و گریز یک آدم کذایی یک ساعتی طول کشید و آخر سر همه به این نتیجه رسیدند که من دچار توهم شده ام.با اینکه چیزی نمونده بود سکته کنم...اما ته دلم خوش حال بودم...چونکه محمد همش می اومد پیشم و جلوی همه قربون صدقه ام می رفت و نازم می کرد و می گفت تورو خدا محدثه نترس...من اینجام.

همه یکی یکی رفتند پایین.مامانش خیلی اصرار می کرد که بریم پایین بخوابیم و من با نگاهم به محمد اصرار می کردم که قبول نکنه و نکرد.گفت درها رو قفل می کنم...دیگه حالش خوب شد.همین جا می خوابیم.

وقتی درها رو بست اومد کنارم و با تمام وجود بغلم کرد.موهامو بهم ریخت و گفت از چی می ترسی؟ببین چه داستانی درست کردی؟؟؟؟؟من که اینجام...

از فرصت استفاده کردم و گفتم:کی اینجا بودی؟من سه ساعته بالای سرت دارم گریه می کنم اما عین خیالت نیست...گفت:خوب ببخش...به خدا قفل کردم...اعصابم داغونه.گفتم:یعنی دوستم داری؟گفت:دیوونه این چه حرفیه؟می شه دوستت نداشته باشم؟...بلند شو بریم بخوابیم.

اما من نمی تونستم.دست و پاهام همه بی حس شده بود...یه کمی ماساژم داد...بعدش کمکم کرد تا بلند شدم.((بعضی وقتها برای رسیدن به محبت و توجه کسی که دوستش داری می ارزه که یه کمی تلخی یا مریضی یا مثل دیشبم...ترس و وحشت رو تحمل کرد))دیگه یه لحظه هم ازم جدا نشد.بهش چسبیدم.تا اونجایی که می شد...

یه عالمه باهاش حرف زدم.نازش کردم...به تلافی همه ی اون شبهایی که بی مهری کرده بودم.

تا اذان صبح بیدار بودیم.ساعت نزدیک ۶ صبح بود که خوابیدیم...با اینکه کلی گریه کرده بودم و محمد باهام قهر بود.اما آخرش خیلی خوب بود...یک شب بی نظیر و افسانه ای را پشت سر گذاشتیم.دلم نمی خواست هیچ وقت صبح برسه.سرم اونقدر سنگین بود و دست و پاهام به قدری بی حس و سست بودند که نمی توانستم خودمو تکون بدم.

محمد دیگه ناراحتی شو از بابت مریضی من بروز داد.همش می پرسید دکتر بهت چی گفت؟دارو چی داد؟؟؟

بمیرم براش...تا اون موقع بیدار نگهش داشتم.فکر نمی کردم امروز هم که جمعه ست بره سرکار.اما ساعت ۹ بیدار شد و گفت کار دارم باید حتما برم.دلم براش سوخت.هنوز هم که برنگشته....

حالا از صبح ساعتی یک بار زنگ می زنه حالمو می پرسه.می گه کی باید بری آزمایش؟...صبح اول وقت با هم می ریم...

چکار کنم حالا؟؟؟؟البته می خواستم برم...اما محمد خیلی جدی گرفته...خیلی ترسیده.

دیگه نمی خوام هیچ وقت اذیتش کنم و محبتم رو دریغ کنم.چون دیشب خودم واقعا درد نامهربونی و بی توجهی رو احساس کردم.دیگه می دونم بوسه هاش چقدر ارزش داره....

فردا می رم درمانگاه.برای کار دیگه...اما شاید آزمایش هم بدم.((شاید راستی راستی چیزی باشه))

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:26  توسط محدثه  | 

من دیدم...

دیگه می خوام محکم باشم...

از همین امشب تصمیمم رو گرفتم.اول از همه می خوام از شدت این وابستگی لعنتی کم کنم...که داره منو از پا درمیاره...که احساس می کنم شدم یه موجودی که از خودش اراده نداره.خیلی حقیر شدم.

انگار نه انگار که من دیگه یه زن شدم.وارد زندگی تازه ای شدم که مال خودمه...مال خود خودم.

می خوام دیگه رو پای خودم باشم.برای کوچیکترین کاری از هرکس نظر خواهی نکنم...

انقد بهونه ی محمد رو نگیرم و بهش گیر ندم.

چرا من نتونم؟

چرا انقد از تنهایی وحش دارم؟مگه تنهایی چه چیز بدی داره؟....خیلی بهتر از این زندگی عاشقانه ی پر مشغله و پر اضطرابه...

می خوام سعی خودمو بکنم...می خوام از فردا صبح یه طور دیگه چشمامو به روی زندگی باز کنم...

می خوام مقابلش بایستم.مقابل این سرنوشتی که...که همه چیزمو به نیستی کشوند.

همه چیزمو ازم گرفت.همه چیز...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من دیدم تو را که لبخند زدی به احساس های من

من شنیدم که هزار بار گفتی:

دوستت دارم

من احساس کردم...کاملا احساس کردم که

دستانم را گرفتی و...تابستان شدم

من دیدم...شنیدم و احساس کردم

من...

این فلسفه بیدار شدن از خواب

عجیب مرا اذیت می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 1:15  توسط محدثه  | 

یک شب دیگه...

فکر می کردم بهار که بشه همه چی عوض می شه.

اما برعکس...این هوای لعنتی بهار هم که بیشتر آدمو توی هم می بره.فقط اسمش بهاره...

((دارم آهنگ های هلن رو پشت سر هم گوش می کنم...چقد بهم آرامش می ده...))

اینم از امشب مون!دی شب((هنوز سر شب بود))زنگ زدم به محمد...حالم خیلی بد بود.خودش فهمید چرا...!!!!گفت زود میام.خیلی زود...اما...ساعت درست یک ربع به دوازده بود که آمد.اونم خسته و درهم.

حرفی باهم نزدیم.غصه م گرفت.((آخه اینجور مواقع به محبتش بیشتر احتیاج دارم و خودش هم می دونه))حتا نپرسید که چطورم؟خیلی زود هم خوابید.من ولی تا ۴ بیدار بودم...کنارش خوابیده بودم.اون خواب بود و من غرق در خیالات.آهنگ گوش می کردم.با صدای بلند.صبح که می خواست بره بیدار شدم اما از جایم بلند نشدم.وقتی می خواست بره اومد بوسم کرد.اما من چشمامو بستم.

همون موقع تصمیم گرفتم که امروز اصلا بهش زنگ نزنم...خوب اونم نزد.حتما برای خودش دلیل قانع کننده ای به اسم ((کار))داره.

امشب هم دیر اومد.ساعت ۱۲ و نیم...شاید هم دیرتر.تا اون بیاد من شام خورده بودم...امشب بهم خیلی توجه کرد.من گلایه دی شب رو کردم.اون فقط بوسم می کرد...پشت سر هم...گفتم غرورت اجازه نمی ده معذرت خواهی کنی؟با خنده گفت ببخشید.گفتم اگه می خوای ببخشمت بذار گازت بگیرم.

طبق معمول بازوشو آورد جلو((همیشه وقتی خیلی عصبانی ام و هیچ طوری تخلیه نمی شم گازش می گیرم.اون بیچاره هم تحمل می کنه.بهم می گه کروکدیل))حسابی دندونامو فشار دادم.اونقد فشار دادم تا دلم خنک بشه...وقتی دلم خنک شد که جای دندونامو که خیلی هم فرو رفته بود دیدم...

بگذریم...

وقتی ظرف ها رو شستم چای و تخمه و میوه آوردم.گذاشتم کنارش.اون داره فیلم نگاه می کنه و من پای کامپیوتر...

دوشنبه با مریم و بقیه بچه ها قرار گذاشته بودیم بریم بیرون.اما شب قبلش.یعنی یکشنبه...نیمه های شب هم بود که دوستم فائقه پیام داد:فردا نهار خونتون پلاسیم.خیلی تعجب کردم.فائقه دوست دوران راهنماییمه.از اون موقع تا حالا فقط یک بار دیده بودمش.چون اراک زندگی می کنه.حالا خبر داد که داره میاد قم.خلاصه دوشنبه ظهر مهمون داشتم.فائقه و دوستش زهرا.از اراک اومدند.اول رفته بودند حرم زیارت.من خیلی استرس داشتم.آخه تا حالا جز برای خودمون دوتا غذا درست نکرده بودم.یک بار مهمون داشتم که اونم مامانم اومد همه چی رو حاضر کرد.اما اون روز نتونست بیاد.با کلی دلهره مرغ درست کردم.برنج رو توی پلوپز.((ترسیدم خراب بشه))دائم هم با مامان و ناهید در ارتباط بودم که چکار باید بکنم؟دستور پخت مرغ رو ناهید داد.

اون روز یه روز به یاد موندنی بود کنار فائقه و زهرا.ساعت یک بود که رسیدند...چقدر خوش گذشت!!!!

محمد هم نیومد خونه.دوستام تا ساعت چهار و نیم اینجا بودند.البته قرارمون با مریم ساعت ۵ بود.توی شبستان حرم.خیلی دوست داشتم برم تا بچه ها رو ببینم.اما اونقدر خسته بودم که نتونستم و با یک پیامک از مریم معذرت خواهی کردم.

دیروز هم ناهید اینجا بود.از ساعت یک و نیم ظهر تا ۶ غروب.

محمد می گه تو وقتی همش با دوستات هستی...باهاشون بیرون می ری یا خونه ی همدیگه اید برای چی همش بهونه منو می گیری؟چه فرقی می کنه با من بری بیرون یا با دوستات؟

نمی دونم باید چی بهش بگم.فقط نگاهش می کنم...می خوام بدونم واقع برای اون...من با دوستاش هیچ فرقی ندارم؟الان هم خیلی خوابم میاد.می خوام امشب بدون اینکه بهش بگم بخوابم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 3:13  توسط محدثه  | 

دو روزه که بی جهت اعصابم بهم ریخته.انگار یه توده ی اضافی توی سرم سنگینی می کنه.

فکر می کنم به خاطر مصرف قرص و کپسول هایی باشد که همزمان مصرف می کنم.و هیچ وقت هم از دکتر پوستم نپرسیدم که مصرف این داروها و کپسول ها همراه قرص های دیگر عوارضی دارد یا نه...امروز تازه دوستم فاطمه یادآوری کرد که این ماه حتما از دکتر بپرسم.

اما واقعا عصبی شدم و این دست خودم نیست...دی شب طبق معمول محمدخان برای به خانه آمدن و بیرون رفتن مان بدقولی کرد.ساعت ۹ که قرار بود بیاید به ۱۱ شب رسید.تصمیم گرفتم بهش محل نذارم.

اما نمی شد شام نخورم.آخه گرسنه ام بود.وقتی اومد بدون حرفی بلند شدم شام را حاضر کنم که در کمال تعجب دو تا فنج توی دستاش دیدم.بغض کردم.گفتم برام خرگوش گرفتی؟((آخه از حدود ۲ ماه پیش به محمد گفته بودم برایم خرگوش بخرد.اولش فکر می کرد شوخی می کنم.اما بعد از عید قول داد که حتما بگیره.خودش همیشه پرنده ها رو خیلی دوست داشت.قرار شد یه روز با هم بریم هم خرگوش بگیریم و هم دو تا قناری یا فنج.))اما با ناباوری دیدم که اون چیزی رو که خودش دوست داشته گرفته... ولی برام خرگوش نگرفته.

شاید خنده دار به نظر بیاد.یا اصلا هرکس بشنوه بخنده و بگه مگه بچه شدی؟البته خرگوش هم چندان مهم نیست برام...ولی دیشب وقتی دیدم محمد پرنده رو که خودش دوست داره گرفته.اما چیزی رو که من خواسته بودم نه....خیلی بهم برخورد.بدو بدو رفتم توی اتاق و مثل بچه دمرو روی تخت افتادم و با صدای بلند گریه کردم.عجیب دلم شکسته بود و هیچ طوری درست نمی شد.محمد اومد پیشم.سر به سرم می ذاشت...می خندید.فکر می کرد دارم به خاطر دیر اومدنش بهونه می گیرم.

فنج نر رو گرفت توی دستش.می مالیدش به سر و صورتم.حتا آوردش جلوی بینی ام.چقدر لطیف و کوچولو ست...اما من به چشم دشمن.به چشم هوو نگاه شون می کردم.محمد از چشمم افتاد.ازش متنفر شدم...فقط با همین کارش.احساس کردم هیچ ارزشی براش ندارم.از دستش خسته شدم.

زدم زیر دستش و پرنده ی کوچولو رها شد توی اتاق...محمد هم به دنبالش.دیگه بدون اینکه باهام حرفی بزنه رفت شامش را خورد.باز هم اومد کنارم.گفت مگه چی شده؟تو که همیشه می گفتی از فنج خیلی خوشت میاد؟با غیض گفتم:من؟؟؟من بهت نگفتم برام خرگوش بخر؟تو خودت جوجه دوست داری نه من...ببین محمد دیگه نه اصلا خرگوش مهمه نه هیچی دیگه.تا حالا هم خودت دیدی که توقع هیچی ازت نداشتم.اما امشب ثابت کردی که برات اصلا مهم نیستم.خرگوش که نگرفتی به جهنم.قول دادی که زود بیای و بریم بیرون...حالا اومدی.

دوباره صورتم رو چسبوندم به بالش و گریه کردم((داشتم آهنگ غم گین هم گوش می کردم.))

بالاخره بلندم کرد و گفت همین الان بریم بیرون.((با اینکه می دونستم خسته ست))

ساعت دوازده و ربع بود.رفتیم بیرون.هوا خنک بود.اما جای خاصی نمی شد بریم اون وقت شب.منم باهاش قهر بودم.گفت بریم بستنی بخوریم؟با اینکه دوست داشتم اما گفتم نه.گفت:آبمیوه بخوریم؟ گفتم نه.گفت فالوده...گفتم نه.دیگه اصرار نکرد و من پشیمون شدم.انتظار داشتم اونقد بهم اصرار کنه تا من با اکراه قبول کنم.اما نکرد و خیلی زود هم برگشتیم.

واقعا کنترل اعصابم دست خودم نیست.انگار از دو طرف سرم تمام رگ و ریشه ام را می کشند بیرون...

سرم سنگینی می کنه و تحمل هیچی رو ندارم.نمیدونم امشب چی می شه...

من که شام نمی خورم.برای محمد هم دارم شامی درست می کنم.باز امشب گفت می ریم بیرون.

دیگه مهم نیست...دلم می خواد زودتر این ماه بگذره...کپسول هام که تموم شده((یعنی بسته ی این ماهم تمام شد))می خواهم از ماه دیگه مصرف قرص ها را کنار بگذارم و برای بقیه داروها با دکتر مشورت کنم.رفتن پیش یک مشاور هم توی فکرم هست.

قرار بود فردا یا ناهید بیاد خونه ما یا من برم.اما ناهید کار داشت و نشد.یک ساعت پیش مریم زنگ زد گفت با زهرا و فرانک و بهاره قرار گذاشتند بروند بیرون.گفت من هم بروم.با الهه و ناهید هم تماس بگیرم تا اونا هم بیان.

اصلا حوصله شو ندارم.اما نمی دونم چکار کنم.آخه با مریم چند بار دیگه هم قرار گذاشتم و بدقولی کردم.تنبلی کردم...

دلم می خاد برم سرکار.اما محمد اجازه نمی ده.میگه برای رفتن به هرجایی یا هر کاری آزادی اما هیچ وقت حرف کار کردن بیرون خونه رو نزن.اصلا دلیل قانع کننده هم برام نمیاره تا راضی بشم.میگه برو باشگاه یا با یه کلاس هنری سرتو گرم کن.اما انگیزه این چیزا رو ندارم.

راستی قبض تلفن مون سی و دو هزار و صد تومان اومده....همش برای منه.محمد بیچاره صد تومانش رو هم حرف نزده.

چند روز پیش ازم پرسید اگه یه روز بفهمی بهت خیانت کردم چه کار می کنی؟

من که اصلا فکرشو نمی کنم...نمی دونستم چی بگم.اما اصرار داشت جوابشو بدم.گفتم:هیچی...برای خودم متاسف می شم که عشق مو به پات ریختم و از زندگیت میرم.

گفت همین؟گفتم آره.تو چکار می کنی؟((من جواب شو می دونستم.چون از همون اول که عقد کردیم بهم گفته بود:حتا اگه فکرشو بکنم که داری بهم خیانت می کنی حتما می کشمت...))

گفت:خودت می دونی....

می دونستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 21:15  توسط محدثه  | 

زندگی فعلا آرومه.نمی دونم...شایدم اینا آرامش قبل از طوفان باشه((که هست و می دونم روزای سخت تر از این در پیشه))چند روز پیش تلفنی با دوستم فاطمه صحبت می کردم.باز هم از غصه ها می گفتم و اینکه واقعا خسته شدم.اما انگار فاطمه دیگه از شنیدن حرف هام خسته شد.چون با لحنی تقریبا عصبانی گفت:محدثه ناراحت نشی اما من از وقتی تورو می شناسم همین طوری.همیشه از همه چی شاکی هستی.از همون وقتی که توی دبیرستان با هم بودیم...تا وقتی که جدا شدیم و بعدش دوباره توی پیش دانشگاهی همدیگه رو دیدیم...تا حالا.هیچ وقت نشد ازت بپرسم محدثه خوبی؟زندگی خوب پیش میره؟و تو باز گلایه نکنی و از همه چی ایراد نگیری.محدثه تو همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینی.و به خاطر همین طرز نگاهت هیچ وقت چیزای خوبی رو که داری نمی بینی.

یه کمی حرفاش منو به خودم اورد.اما مگه من درست بشو هستم؟من همین بی لیاقتی ام که همیشه بودم.همین بی چشم و رو...

بگذریم!

محمد سرش خیلی شلوغه.شبها دیر وقت میاد و چند شبه که نرفتیم بیرون و من بخاطر این خیلی گلایه می کنم.پری روز که پشت تلفن خیلی غر زدم و بهونه گرفتم اونم با خونسردی گفت:ببین محدثه من همین الان کارامو ول می کنم میام می شینم توی خونه...اما فقط اگه تو فردا بگی پول می خام...

خیلی بهم برخورد((اخه اولش منظورشو نفهمیدم))با دلخوری گفتم منت می ذاری؟بالاخره خندید و گفت:آخه تو از صبح تا حالا نذاشتی من هیچی کار کنم.((راست می گفت.از صبح تا اون وقت روز که ساعت ۴ عصر بود هر نیم ساعت بهش زنگ زده بودم))

چند شب پیش رفته بودیم برای تولد داداشی کوچولوم((امیرمهدی))کادوی تولدشو بگیریم.رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی.براش یه ماشین خیلی بزرگ گرفتم((تولد ۳ سالگیش بود))اونجا من کلی ذوق کرده بودم.با هیجان همه ی اسباب بازی هارو نگاه می کردم.محمد گفت میخای برای خودمونم ماشین بخیریم شبا بازی کنیم؟((من جدی گرفتم))اما وقتی خندید فهمیدم سر کارم گذاشته.

اما من هنوز غرق رویا بودم و پر از نرژی و هیجان.توی راه که برمی گشتیم گفتم:محمد...کی می شه برای بچه ی خودمون اسباب بازی بخریم...لباسای قشنگ بگیریم...من موهاشو شونه کنم و...

ولی...محمده نامرد یکدفعه ضد حال زد و از رویا بیرونم کشید.گفت:محدثه خواهشا تا چند سال کلا از فکر بچه بیا بیرون.دیگه اصلا حرفشم نزن...

من بغض کردم.خیلی سعی کردم اشکام دوباره جاری نشه...از حرفش خیلی دلم گرفت.

من خودم هم اصلا دلم نمی خواد به این زودی بچه دار بشم.همه می گن اصلا به  من نمیاد که مامان بشم.وحشت می کنم اگه الان برام پیش بیاد...اما خوب حرفش رو زیاد می زنم.از همون وقتی که نامزد بودیم.شبی نبود که وقتی کنارش می خوابم این رویاهارو نبافم...این عادت منه.اونم همراهیم می کرد.

مثلا براش اسم انتخاب می کردیم.اولین اسمی هم که انتخاب کردیم ((بزرگمهر))بود...

از اولش هم قرار گذاشتیم وقتی از همه لحاظ آمادگی شو داشتیم به فکرش بیفتیم.اما اون شب...محمد خیلی حالمو گرفت.من دیگه هیچی نگفتم.

درست فردای همون شب بود...حوصله ام واقعا سر رفته بود.به محمد هم گیر دادم که چرا همش تنهام می ذاره.گفت:اینطوری دیگه نمی شه.باید به فکر نفر سوم باشیم.من هم از فرصت استفاده کردم و با حرص گفتم:اِ....کی بود دی شب گفت تا چند سال از فکرش بیاییم بیرون؟؟؟؟خودت می دونی...من که فعلا آمادگی مادر شدنو ندارم.تو هم که نمی خواهی!!!!!!

((توی دلم گفتم:همین ازدواجم اشتباه بود.دیگه بچه دار شدن که خریته.هنوز اونقد عقلمو از دست ندادم که این دومین حماقتو بکنم))

امروز با حرفی که از کسی شنیدم...دلم براش تپید.خیلی زیاد...اون لحظه کنارم نبود.بعد از مدتها براش پیامک عاشقانه فرستادم.

دی شب تصمیم گرفتم از لحظه هایی که با همیم نهایت استفاده رو ببرم.بهونه های الکی نگیرم...بی خودی قهر نکنم.آخه هیچی معلوم نیست.

معلوم نیست ما تا کی می تونیم با هم باشیم...

خیلی سخته به خدا.سخته که اینطوری مثل من آرامش زندگی تو از دست بدی.و ندونی تا کی می تونی با کسی که همه ی عشق شو به پات ریخته زیر یه سقف زندگی کنی.و همش بترسی که...که با تلنگر بعدی همه چی از هم بپاشه و مجبور باشی به خاطر چیزای دیگه از عشقت بگذری.

خیلی سخته همه ی این ها...هیچ کس از دل من خبر نداره.خودم که می دونم چه آشوبیه توی دلم.

هیچ کس نمی دونه و هیچ کسی هم نیست که فقط و فقط به فکر من باشه.هیچ کسی نیست خواسته ی دل من و حتا آینده ی من برایش مهم باشد.هیچ کس...حتا همین محمد...که همه ی این شکستگی هایم به خاطر اوست.حالا معنای تنهایی واقعی را می فهمم....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:2  توسط محدثه  | 

چه کار می تونی بکنی؟

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟

و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

مطئنی اگه بره می تونی تکه های دل خودتو سر هم بند بزنی...

یه جمله معروف هست که میگه:چه کار می تونی بکنی وقتی کسی که می تونه جلوی گریه تو بگیره همون کسیه که تورو گریه می ندازه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 1:44  توسط محدثه  | 

دلم گرفته...

 222.sub.ir

ازدواج ما از اولش هم اشتباه بود.بزرگ ترین اشتباهی که سرنوشتم را به بازی گرفت...

من هنوز هم آرزو دارم فرزند پدر و مادرم باشم...تا اینکه همسر محمد...دلم می خواهد هرچه دارم بدهم ...اما به زمان مجردی ام برگردم.هنوز در خانه بابا باشم...شبها آنجا بخوابم...طلوع خورشید را از دریچه ی آن خانه ببینم.بابای عزیزم در مورد مهم ترین مسائل زندگیم تصمیم بگیرد...مثل همان روز برفی سرد که با هم رفتیم دانش گاه برای ثبت نام...مثل آن وقت هایی که با هم می رفتیم مسافرت...همه چیزم با خانواده ام بود.نه مثل حالا.

نه مثل حالا که مانده ام بین محمد و خانواده ام.انگار مسخ شده ام...انگار کسی برایم جادو کرده باشد.خودم هم می دانم که خانه و خانواده ی پدری ام از این زندگی مشترک برایم باارزش تر است خودم هم می دانم که برایم انتخابی وجود ندارد.خودم هم می دانم که تنها مأمن من آن جاست اما... اما انگار کسی با طناب محکمی مرا به این سو می کشاند...به اینجا که همیشه دلتنگم و ...از خانواده ی محمد متنفرم.

اما چیز دیگری است.چیزی که به سادگی نمی شودازش گذشت و فراموش کرد.و آن محبت های بی پایان محمد است که بعضی وقت ها حتا اشک مرا در می آورد.آرزو می کنم این نباشد.این محمد عاشق و دیوانه نباشه...این نباشه...تا راحت ازش دل بکنم....برم...

انگار جادو شدم.کسی مرا به این خانه می کشاند...و من دل تنگ جای دیگرم.خودم هم می دانم که متعلق به این زندگی نیستم.

نفرین به تمام وابستگی ها....لعنت به من...

222.sub.ir

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:54  توسط محدثه  | 

بهاری دیگر آغاز شد.و سالی رفت.سالی که برزگ ترین اتفاق زندگیم را در بر داشت.سالی که عروس شدم.و خیلی اتفاق های دیگه...خوب و بد...

بهار آمد...

روز شنبه یعنی ۲۹ اسفند من و محمد همراه خانوادم رفتیم اراک.خانه فامیل های من.به گمانم مامانش اینا ناراحت شدند که شب عید محمد کنارشان نبود و همراه من آمد خانه پدربزرگم.من فهمیدم... اما محمد اصلا به رویم نیاورد.

دیروز برگشتیم.

امروز...پنجم عید...روز تلخی برای من بود.از همان صبح که بیدار شدم...از همان وقت که مامانم زنگ زد...بعدش محمد رفت بانک((برای کاری))از همون موقع اتفاق های ناخوشایند شروع شد...و دل من شکست.

آمدم اینجا...خانه خودم.اینجا که مأمن آرامش من است.در را قفل کردم.نشستم و زار زدم.

هیچ چیزی و هیچ کسی برای تسکین این دل دردمندم نبود.محمد را می خواستم.به او احتیاج داشتم.اما دلم نمی خواست مثل همیشه با گریه های تمام نشدنی ام آزارش دهم.بالاخره بعد از ظهر صبرم به پایان رسید.با همان هق هق همیشگی زنگ زدم و گفتم.بیا...هرجای دنیا که هستی زود بیا پیشم...

و آمد.باز هم سعی کرد آرامم کند.چه تلاش عبثی...من که خودم را خوب می شناسم.بدتر از همه اینکه محمد هم به گریه افتاد.و خیلی هم گریه کرد.آن هم گریه ی بی صدا.گریه ای که دل مرا می لرزاند.

همون طوی همدیگه رو بغل کردیم...گریه می کردیم و اشک های همدیگه رو پاک می کردیم.محمد گفت:محدثه تو با من خوش بخت نیستی...با من چیزی جز بدبختی نداری...ازم جدا شو و برو...

از دستش ناراحت شدم.پشتمو بهش کردم گفتم تو اومدی منو آروم کنی؟گفت به خدا من فقط می خوام تو خوش بخت باشی.می خوام همیشه خوش حال باشی و بخندی.نمی خوام بخاطر من ناراحتی بکشی...دوباره رفتم توی بغلش.گفتم:هزار بار بهت گفتم...تا زمانی که بدونم تو دوستم داری من خوش بختم.گفت:من روانیتم...دیونتم.

اشکامو پاک کرد و گفت بلند شو صورت تو بشور.حاضر شو بریم بیرون.

رفتیم.هوا چقدر خوب بود.رفتیم پارک.بستنی خوردیم...حرف زدیم...خندیدیم...به آدم ها نگاه می کردیم و در موردشون اظهار نظر می کردیم.خیلی خوش گذشت.حسابی حال و هوامون عوض شد.ساعت ۹ اومدیم.منو گذاشت خانه.خودش رفت جایی.با کسی قرار داشت((قرار کاری))

الان باز هم تنهایم.به این فکر می کنم که چقدر پوست کلفت شدم.انگار هیچ غصه ای دیگه برام تازگی نداره.نمی دونم...شاید همه ی این ها بخاطر وجود گرم و مهربان محمد است.بخاطر این که کنارش واقعا به آرامش می رسم.اگر بدترین مصیبت به سرم وارد شود...اگر اندازه تمام عالم گریه کنم...با یک نوازش یا در آغوش گرفتنش آرام می شوم.دلم نمی خواد دیگه ازش جدا بشم.اما افسوس...

خوش بختی فقط فاصله ای ست بین دو بدبختی.مثل آرامش قبل از طوفان.و مثل خیلی چیزهای ناگوار دیگر...ای کاش جایی بودیم که جز من و محمد هیچ کسی نبود.هیچ کسی نبود تا خوش بختی و آرامش را از ما سلب کند.من با تمام وجود به این حقیقت عاشقانه رسیدم که محمد با ارزش ترین دارایی من است.کسی که می تونم بهش افتخار کنم.کسی که همیشه به من احترام گذاشته.حتا بیش از اندازه...((مثلا توی این چند روزه))بعضی وقت ها مخصوصا توی مهمونی ها آنقدر به دست و پایم می پیچد و آن قدر محبت می کند که خودم خسته می شوم.حتا احساس می کنم با بعضی کارها خودش را پیش چشم بقیه کوچک می کند...که من اصلا خوشم نمی آید.مثل وقتی که در مهمانی هستیم...کارهایی را که من به عنوان یک زن باید انجام دهم او آن کار را می کند.تا جایی که دیشب((که خانه داداشش بودیم و همه ی فامیل هایشان هم بودند))زن داشش به اعتراض گفت:محمد تو برو پیش مرد ها بشین...بذار محدثه این کار رو بکنه.منم بهم برخورد و به زور محمد را از کنار سفره بلند کردم((داشت ظرف ها را از توی سفره جمع می کرد))بگذریم...

من محمد را دوست دارم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم ترکش کنم...چون می میرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 21:5  توسط محدثه  | 

من دیگر او نبودم...

چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه از آن صفای خدایی...زبان دل

اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آن گاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق وهمان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت...ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر او نبودم و او دیگر او نبود...                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 22:42  توسط محدثه  | 

برای آخرین بار

فکر می کنم اونی که دارم به خاطرش زندگی می کنم و همه چیز منه...دیگه براش مهم نیستم.

بعضی از اتفاق های غیر قابل پیش بینی در زندگی...خیلی چیزهارا ثابت می کند.

شاید دیگه من نباشم که خاطره هامو...درد دل هامو...لحظه های ناب زندگی مو اینجا ثبت کنم.اما قول میدم هر وقت تونستم به دوستهای مهربون و باوفای اینترنتی ام سری بزنم.

برای به سرانجام رسیدن زندگی ام دعایم کنید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته ام به خدا...

به اندازه تمام روزهای زندگیم خسته ام...

احساس می کنم یه چیزی روی دلم سنگینی می کنه.

احساس می کنم دارم تموم می شم.تا حالاشده احساس کنی به آخر خط رسیدی؟

تا حالا شده احساس کنی خالی هستی...داری تموم می شی...و باز هم انتظار.

تا حالا شده تمام روزهای دلت ابری باشه و یکدفعه اونقد بباره...

خیلی وقته که یادم رفته میشه واقعا از ته دل خندید بی آنکه در حین خندیدن یاد همه غصه هات بیفتی.

خیلی وقته که یادم رفته که می شه توی چشمای آدم به جز غم چیز دیگه ای باشه...

خیلی وقته که یادم رفته که می  شه تو چشمای آدم گاهی برق شادی باشه.

خیلی وقته که یادم رفته که می شه آدما رو از ته قلب دوست داشت.

خیلی وقته  یادم رفته که می شه آدما رو با شادی در آغوش گرفت.

خیلی وقته یادم رفته که می شه شبها راحت تا صبح خوابید.

خیلی وقته یادم رفته که می شه از زیبایی ها لذت برد.

مدت هاست که دلم برای زندگی کردن تنگ شده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:9  توسط محدثه  | 

دیروز به عادت همیشگی من خانه مامانم اینا بودم.محمد تا بعد ازظهر خانه بود.غروب زنگ زد گفت حاضر شو بیام دنبالت برویم بیرون.

ساعت ۷ بود که آمد.راستی که چه هوای عالی و فرح بخشی بود...اگر بگویم کل شهر را زیر پا گذاشتیم دروغ نگفتم.از خیابانی به خیابان دیگر....و چقدر هم شلوغ بود.

محمد گفت که شام باید برویم خانه مامانش اینا و من با بی میلی و کلی غرغر کردن قبول کردم.((نمی دونم چرا اصلا دوست ندارم بروم اونجا.))

ساعت ۹ و نیم بود  رفتیم خانه پدری محمد.

اما...همان مشکل همیشگی!محمد خواهر زاده اش"کوثر" را بغل کرده بود و من از حسادت در حال انفجار بودم.نمی دونم چرا اما از همان اول هیچ دوست نداشتم محمد با خانواده اش رابطه عاطفی داشته باشد حتا ازش متنفر می شدم وقتی می دیدم با یکی از اعضای خانواده اش بگو بخند می کند.یا خواهر زاده و برادر زاده هایش را بغل می گیرد...

خودم هم هیچ رابطه ی مثبتی با آنها ندارم.با همه شان یک دعوای مفصل کرده ام((به نوبت.))

در حال حاضر هم با زن داداشش و خواهر کوچکش  کلمه ای حرف نمی زنم.حتا سلام هم نمی کنم.

مثلا دی شب...اصلا به صورت خواهرش مریم نگاه هم نکردم.بعد از شام هم من به سرعت آمدم خانه خودمان.محمد با برادر زاده اش "مهدی"رفت فیلم بگیرد.من هم از لج محمد چند بار رو به برادر زاده اش گفتم:مهدی فیلم که گرفتی اول بده من کپی کنم توی کامپیوتر.

بعد از ۴۵ دقیقه محمد آمد خانه.من اصلا بهش محل نگذاشتم.اما اون با مهربونی پاکت فیلم را داد بهم و گفت:کپی کن.مهدی منتظره میخاد ببره.بعدش هم بریز روی فلش که توی دستگاه ببینیم.گفتم:فلش خونه مامانم ایناست.گفت:زنگ بزن برم بگیرم.گفتم:لازم نکرده.از توی کامپیوتر می بینیم.

همون طوری که جلوی کامپیوتر نشسته بودم تا کپی بشه اومد و غرق بوسه ام کرد.انگارنه انگار که تا یک ساعت پیش خونه مامانش اینا چه اخمی کرده بودمو با هیچ کس حتا خودش حرف نمی زدم...

با اینکه دلم نمی خواست داغ بوسه هاش تموم بشه خودمو به بی تفاوتی زدم.تازه من با اون قهر بودم چونکه کوثر رو بغل کرده بود.((باور کن دست خودم هم نیست اما وقتی محمد برای اون دختره...شکلات می خره...وقتی بوسش می کنه...وقتی قربون صدقه ش می ره یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست می ده.جلوی چشمام سیاهی میره.دلم می خواد با دستای خودم چشمای کوثر رو از حلقه دربیارم.

یا یه کشیده ی آبدار نثار محمد کنم.به خدا دست خودم نیست...اون جور وقتها احساس می کنم محمد منو از یاد برده و فقط به فکر اوناست))

وقتی برگشت...دیگه نتونستم آشتی نکنم.نامرد خودش می دونه چطور دلمو به دست بیاره...با مهربونی رفتیم توی اتاق.نشست روی صندلی جلوی کامپیوتر.من از گردنش آویزون شدم...داشتم عکس نی نی ها رو نشونش می دادم.و دل هردومون آب می شد.یکدفعه گفت یه بوس بده دایی....

دیگه آتیش گرفتم.داشتم منفجر می شدم.با بغض و خشم داد کشیدم :من کوثر نیستم...تو دایی من نیستی.دایی کوثری.

نمی دونست چکار کنه.خندش گرفته بود اما من داشتم می لرزیدم.دیگه اصلا به صورتش نگاه نکردم.هرچی سعی کرد نزدیکم بشه با نفرت هلش می دادم.بی توجه بهش مونیتور را چرخاندم طرف تخت.دوتا بالش ها را هم گذاشتم زیر دست خودم.اومد...گوشه بالش را کشید.زدم روی دستش.بی چاره سرشو به دیوار تکیه داد و در سکوت مثل من فیلم را نگاه کرد((زندگی شیرین))

رفتم میوه و ژله آوردم.دلم نمی آمد تنها بخورم و به اون ندم.با عصبانیت تکه ای سیب به طرفش گرفتم.

نگاهم کرد.یکدفعه دوتامون خنده مون گرفت.گفت:به خدا خیلی لج بازی محدثه.گفتم:بگیر کم حرف بزن.دیگه هم اجازه نداری بوسم کنی.فهمیدی؟بعد به زور یک قاشق ژله گذاشتم توی دهنش.

سریع خودشو به من رسوند و...من هم مثل بچه گربه ای رفتم توی بغلش((بعضی وقت ها خودش می گه مثل بچه گربه ها نگاه می کنی محدثه...))

بمیرم براش سرش درد می کرد...اینو وقتی فهمیدم که رفت قرص بخوره.

طفلی وقتی مریض می شه...در حال مردن هم که باشه هیچی نمی گه.مگر اینکه خودم بفهمم.

اما من...کافیه یه درد کوچولو داشته باشم.یا مثلا پوست دستم یک ذره خراشیده باشه...سر سوزنی خون بیرون زده باشه...تا اون قسمت رو بوسه بارون نکنه ولش نمی کنم.

دلم براش سوخت دی شب.با بداخلاقی هام از سر شب تا آخر شب حتا خم به ابرو نیاورد.در حالی که خودش از سر درد رنج می کشید.موقع خواب تازه دیدم چشماش از زور درد قرمز شده.

نازش کردم.سرشو بغل کردم محکم فشار دادم.

راستی...دی شب ازش خواستم برام خرگوش بخره.خودش عاشق پرنده هاست و البته ماهی و لاک پشت.وقتی خونه مونو ساختیم می خواست همه اپن را آکواریوم کنه.من نگذاشتم.گفتم من مسئولیت ماهی و لاک پشت و...قبول نمی کنم.بعدش قرار شد قناری هاشو((که داده بود دست کسی))بیاره.که اونم نشد.یه مدت پیله کرده بودم باید برام میمون بخری.می خندید و می گفت خیلی زشته محدثه.پیش کسی نگو  دیگه.دی شب که گفتم "خرگوش"دیگه به توافق رسیدیم.

امشب می خوام به تلافی دیشب هر کاری که می دوم دوست داره براش بکنم.

((برم شام درست کنم بعد بیام  پستش کنم))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 21:7  توسط محدثه  | 

لحظه های عشق ما

محمد بهترین مرد روی زمین هست.این را اغراق نمی کنم.چونکه واقعا هست.

تنها اونه که می تونه انقد عاشقانه منو دوست داشته باشه...به خاطرم هرکاری کنه.جز اون هیچ کسی توی این دنیا پیدا نمی شد که بتونه منو با این همه صفات اخلاقی بدی که دارم تحمل کنه...با اون حرف هایی که شب عقدمان...اولین شب باهم بودن مان بهش گفتم...هنوز یاد اون شب کذایی...اون موقعی که روی نیم کتی توی پارک نشسته بودیم...تن مو می لرزونه.یاد اون شب هایی که کنارم می خوابید... با التماس و حتا گریه ازم می پرسید:محدثه چرا دوستم نداری؟؟؟چکار کنم که بتونی دوستم داشته باشی؟؟؟و من با بی رحمی که جزء جدایی ناپذیر وجودم شده بود اعتنایی نمی کردم...با اخم و ناراحتی می گفتم دست از سرم بردار...و اون باز هم توی خودش می شکست.صد بار می شکست و منه بی لیاقت چه می دانستم معنای عشق حقیقی را؟؟؟؟من هنوز در خیال خام حرف های...

((باز هم آهنگ گلی را گوش می کنم.محمد دیگه خسته شده از شنیدنش...و من هربار خاطره هایی را مرور می کنم که هرگز بازنمی گردند))

ما ۱۶ مرداد ماه ۸۷ عقد کردیم...محمد درست یک هفته ی بعد...زمانی که تنهاش گذاشتم و با خانوادم به مسافرت رفته بودم به علاقه اش اعتراف کرد.آن هم در اوج حیرت و ناباوری من.آخه چطور ممکنه؟؟؟؟

اون به من...منی که بلافاصله بعد از عقدمان اولین حرفی که بهش زدم این بود که:اصلا نمی خوامت و دوستت ندارم.بگه واقعا دوستت دارم.؟؟؟چطور...

چند روز بعد عقدمان من همراه خانواده ام رفتیم مشهد.محمد نیامد و من حتا تعارف هم نکردم.

اما اون ساعت های آخر که کنارش بودم را یادم هست...یه حالتی بود...یه جوری که دلمو تکون می داد ولی برام مهم نبود.

داشتم سوار ماشین می شدم.تنها گیرم آورد...با یه حس مبهمی که اصلا معنی شو نمی فهمیدم گفت:محدثه توی چشمات یه چیزی هست که من خوشم نمیاد.بدم میاد.

من خندیدم و رفتم.((بعد از مدتی که ازش پرسیدم چیه توی چشمام که بدت میاد؟گفت:انگار یه حسیه که همش میگه تو منو تنهام می ذاری.من جا خوردم.آخه واقعا هم قصدترک کردن شو داشتم))

رفتم...اون ساعت به ساعت باهام در تماس بود.می فهمیدم غمگین شده.می دونستم نباید تنهاش می ذاشتم اما...من که هنوز دوستش نداشتم.همون شب اول گفت:بی معرفت رفتی تنهام گذاشتی...حالا چطوری تحمل کنم؟

و من همان طور در جهالتم می خندیدم و اون خداحافظی می کرد.قبل از رفتنم گفته بود که خوب فکراتو بکن.من نمی خوام با کسی زندگی کنم که دوستم نداشته باشه.چون از همچین زنی می ترسم...

((آهنگ برای سومین بار اومد از اول))

و چند روز بعد بود که زنگ زد.با صدایی که بی نهایت گرفته بود گفت:فکراتو کردی؟می خای با من بمونی یا نه؟

جوابشو ندادم.اما اون گفت:من فکرامو کردم...((یخ کردم.نمی تونستم نفس بکشم...از فکر و تصمیمش می ترسیدم.))محدثه...من واقعا دوستت دارم.

قلبم به تپش افتاد.این اولین اعتراف قشنگ و صادقانه ی محمدم بود.او گفت که دوستم دارد.

اما من احمق هنوز ...هنوز بهش دل نداده بودم.ای کاش اون موقع من هم پاسخی از قلبم داشتم.که نداشتم.

      از اواسط ماه رمضان بود که براثر اتفاقی...دیگه هرشب خانه آنها می ماندم.بدون آن که دوستش داشته باشم...اما اون دوست داشت.حال خیلی خوشی داشت از اینکه کنارش می ماندم.برای خوش حال کردنم از هیچ کاری دریغ نمی کرد.اما افسوس که من هنوز ظرفیت چنان عشق عظیمی را نداشم.

نمی دانم...شاید دلم مرده بود.هیچ واکنشی نداشتم...

پاییز رسید و...۱۴ آبان...

انگار معجزه ای شد.انگار دلم انقلابی کرد.انگار که جانی در دلم دمید.انگار که دریچه ای در قلبم گشوده شد.نوری تابید...و عشق در قلب من هم جوشید.

شب بود.۱۴ آبان.من خانه آنها بودم.تنها بودم.کسی نبود.محمد هم هنوز از سرکار نیامده بود.باران... باز هم باران می بارید.تند و بی وقفه....همان شب ...((یک اتفاق خیلی خیلی شخصی برایم افتاد))

دلم شکست.انگار تازه یادم آمد که چقدر در حقش جفا کردم.چقدر لحظه های قشنگش را خراب کردم.

من واقعا دیوی بودم.دیو پلیدی که...محمد مرا چون فرشته می دید.تازه یادم که چقدر می توانستم عشق و احساسم را پایش بریزم و نریختم.

توی اتاق خودش...روبه روی کامپیوتر نشسته بودم.یکدفعه زدم زیر گریه و با صدای بلند هق هقم را سر دادم.نمی دونم چقد توی اون حال بودم که یکدفعه در باز شد و محمد از پشت سرم وارد شد.اون با دهان باز و متعجب مانده بود...و من چکار می توانستم کنم؟خودش اومد جلو.یکدفعه پریدم توی بغلش((قبلا هم بغلم کرده بود اما این دفعه نیاز خودم بود.من بودم که شدید به گرمای وجودش احتیاج داشتم...))

اتفاقا اون شب برام کادو هم گرفته بود.یک پلیور نارنجی...با یک عالمه گل مریم.

از اون شب به بعد همه چی تغییر کرد.چون من عوض شده بودم.

آن ایام...لحظه های ناب من و محمد بود.روزهای نامزدی...گردش های شبانه...یادش بخیر...بعضی شبها برای اینکه از خونه بابام اینها بیام چه ترفندهایی بکار می بردیم.((من همیشه خونه شون بودم اما بعضی وقتها مامانم اعتراض می کرد و می گفت چه معنی داره دختری که عقد کرده ست انقد شبا بمونه...))یادش بخیر...

هرچی فکرشو می کنم می بینم بهتر از محمد برای من وجود نداشته و هرگز نخواهد داشت.اون هر روز بیشتر از قبل منو دوست داره.

ما واقعا خوش بختیم اما...کاش آرامش از دست رفته مون برمی گشت.آخه مدتیه...به خاطر مسائلی ... هر دومون بهم ریخته ایم.محمد توی خودشه...

دیشب از سرکار که اومد منو حسابی ماساژ داد.همه ی بدنمو.و من چقد کیف کردم.خندیدم و گفتم تو خسته از سرکار میای من باید تو رو ماساژ بدم خستگیت در بره.اون وقت تو...

گفت اشکال نداره.

خیلی مهربون بود دیشب.با هم فیلم((محاکمه در خیابان را دیدیم))یکدفعه دلم گرفت.با غصه گفتم:محمد یادته اولای نامزدی مون چقد خوب بود...تو بیشتر به فکرم بودی.اون وقتها تو اصرار می کردی با هم بریم بیرون و من حوصله شو نداشتم حالا برعکس شده.دیگه برات تکراری شدم نه؟

ناراحت شد.همیشه از اینکه بگم برات تکراری و عادی شدم بدش میاد.در جوابم گفت این چه حرفیه؟مگه می شه تورو دوست نداشته باشم یا برام تکراری بشی؟اما توهم درکم کن...الان مشغله م خیلی بیشتره.اون وقتها اصلا فکر این چیزها نبودم که الان هستم.

دیدم حق با اونه و من باز هم قضاوت بیجا کردم.بوسش کردم و مهربون شدم...

الان هم نزدیک اومدنشه.

من حاضر شدم و شام هم درست کردم.((سبزی پلو ماهی البته ماهی ها هنوز در حال سرخ شدن هستند))

دلم می خواد عشق مو بهش ثابت کنم.اما یه چیزی هست که آرامش مارا زائل کرده.می ترسم عاقبت همون هم مارو از هم جدا کنه.که جدایی برای من برابر با مرگه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:35  توسط محدثه  |